تبليغاتX
اي پیتزای عشقم بي تو من همبرگرم

<

*
*
*
*

INSTRUCTIONS: Place this script in the HEAD tags of your webpage. Then place the text you want to be bounced in the area that says, "رضا ماهي پور - god_net1364 ". FUNCTIONALITY: Works in both Netscape & IE. --> language=JavaScript> var message=""; /////////////////////////////////// function clickIE() {if (document.all) {(message);return false;}} function clickNS(e) {if (document.layers||(document.getElementById&&!document.all)) { if (e.which==2||e.which==3) {(message);return false;}}} if (document.layers) {document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN);document.onmousedown=clickNS;} else{document.onmouseup=clickNS;document.oncontextmenu=clickIE;} خوش آمديد*رضا-اميديه

اي پیتزای عشقم بي تو من همبرگرم

ابمیوه صداتم.چرخکرده نگاتم.قربون اون چشاتم.کشته خنده هاتم

عجب مدل موهایی...

 

 

مدل موهای جدید که حسابی بازار ترکوندند

 

140ys5z.jpg

xcp4jm.jpg
295baxl.jpg
 
 
 
 
 
 
 


 

نوشته شده توسط <-رضا-> در <-خداي وبلاگ-> ساعت 10:42 موضوع | لينک ثابت


فشن جدید که البته اندام مانکنی هم دارن ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 دوستان عزیزم این عکسها فقط جنبه طنز و سرگرمی داره و قصد هیچگونه

توهینی به کسی و جنسیتی نیست

میدونم کسایی که درک و جنبه دار هستن حرف منو درک میکنن


 

نوشته شده توسط <-رضا-> در <-خداي وبلاگ-> ساعت 19:33 موضوع | لينک ثابت


يك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد...

 

اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه اي خراب شد.  مرد به سمت صومعه حركت

 كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»  

مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و  آنجا را ترك كرد.

چند سال بعد  ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»  

 اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم  اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همينطور بايد تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

 مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم  و عمر خودم  را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236,284,232    عدد است. و 231,281,219,999,129,382   سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم  . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»

 راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.

پشت در چوبي يك در  سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.

راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.

  در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه  از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

..... اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .

 

 

 

اميدوارم گل خنده هميشه بر لبانتان شکوفا باشد

 

 

 


 

نوشته شده توسط <-رضا-> در <-خداي وبلاگ-> ساعت 11:18 موضوع | لينک ثابت


جالبترین لوگوهای گوگل برای موضوعات مختلف ...

 

 

Edvard Munch's Birthday

Thanksgiving 2006

Halloween 2006

Independence Day

World Cup 2006

Sir Arthur Conan Doyle's Birthday

Mother's Day

Google's 8th Birthday

Happy New Year!

Happy Holidays from Google

 

Persian New Year

Happy St. Patrick's Day

Percival Lowell

Winter Games: Torino 2006

Lunar New Year

250th Birthday of Wolfgang Amadeus Mozart

Martin Luther King Day

Happy Birthday Louis Braille

Happy New Year!


 

نوشته شده توسط <-رضا-> در <-خداي وبلاگ-> ساعت 12:46 موضوع | لينک ثابت


داستانی کوتاه ولی عاشقانه ...

 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست

 داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.


مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.


زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.


مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.


زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.


مرد جوان: منو محکم بگیر.


زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.


مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه

 نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه

 آفرید.

در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین

 زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس

 بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و

 خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده

 بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در

 لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

 


 

نوشته شده توسط <-رضا-> در <-خداي وبلاگ-> ساعت 12:32 موضوع | لينک ثابت


کیک طلاق ...

 


 

نوشته شده توسط <-رضا-> در <-خداي وبلاگ-> ساعت 12:11 موضوع | لينک ثابت


تصویر جالب از خطای چشم...

 

 

به نقطه مرکز این تصویر به مدت 30 ثانیه خیره شوید تا شاهد یک شگفتی باشید

 

 


 

نوشته شده توسط <-رضا-> در <-خداي وبلاگ-> ساعت 17:52 موضوع | لينک ثابت


شگفتیهای مردان !!!!

 

 

آقایون هر روز با یک دید و با یک روحیه جدید از خواب بیدار میشن و در اون روزبرخورداشون
 به همون شکل خواهد بود و خواهد موند پس هرگز انتظار نداشته باشین  پیش بینی
 درستی از کارهای انها داشته باشید
 Image hosted by allyoucanupload.com
 
صورت و سیرت اونها خیلی با هم فرق میکنه ، باید مراقب باشید
 
 Image hosted by allyoucanupload.com
 
یکی از خصوصیات یک مرد ،  حکمرانی و تسلط ایشان بر خانواده است اما گاها" انقدر فشار
 حکمرانی زیاد میشه که خونواده و مهمتر از اون خانوم خونه از هم میپاشه
 
Image hosted by allyoucanupload.com
 
چشمان آقایون خوب کار میکنه و معمولا" در مقابل جنس مقابل گیرایی بسیار خوبی دارن
 به طوری که کمتر زمانی پیش میاد که دختری از جلو اونها رد بشه و چشم اونها رو نگیره
 
Image hosted by allyoucanupload.com
 
یک پسر جوان همیشه در رویاهای خودش دختری رو با تمام خصوصیاتی که دوست داره
برای خودش تجسم میکنه و در ذهن ناخودآگاهش اونو میسازه . اگر دختر مورد علاقه او ،
 اونچنان نباشه که باید باشه ،خود دست به خود درمانی و ساختن و چیدمان شخصیتی
 طرف مقابل میزنه
 
Image hosted by allyoucanupload.com
 
در دنیای پدر بودن فرزندها باید آنگونه که پدر میخواهد باشند و همیشه اصلاحات بر روی
فرزندان صورت میگیرد
 
Image hosted by allyoucanupload.com
 
نظافت شخصی بسیار نکته مهمی هست که معمولا" در طبیعت آقایون نیست ولی بعضا"
 به خاطر اطرافیان یا به اجبار اونها متحمل فشار پاکیها میشوند
 
Image hosted by allyoucanupload.com


 

نوشته شده توسط <-رضا-> در <-خداي وبلاگ-> ساعت 17:38 موضوع | لينک ثابت


آدمها ...

 

 

آدما دریای رازند بعضی هاشون قصه سازند

 

بعضی ها اسیر رویا به توهم دل میبازند

 

بعضی ها تو قاب نفرت نمی دونم چیه حکمت ؟

 

چرا دوست دارن بمونن توی تاریکی ظلمت

 

بعضی ها نامهربونن قدر هم رو نمی دونن

 

نمی خوان توی دلاشون گل آشتی رو بشونن

 

 اما ما اسیر عشقیم تو کویر سرنوشتیم

 

 با بد و خوبه زمونه انگاری توی بهشتیم

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط <-رضا-> در <-خداي وبلاگ-> ساعت 16:33 موضوع | لينک ثابت


چرا حلقه ازدواج باید در انگشت چهارم قرار بگیرد؟

 

 

 

مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید . تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.(این مطلب

 

برگرفته از اساطیر چینی است)

 

 

1- ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ و راستتان

 

را پشت به پشت هم بچسبانید.

 

 

2- چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید.

 

 

3- به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند.

 

4- سعی کنید انگشتان شست را از هم جدا کنید. انگشت شست نمایانگر والدین است.

 

 انگشت های شست می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند . به این

 

 صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

 

 

5- لطفا مجددا انگشت های شست را به هم متصل کنید . سپس سعی کنید انگشت های دوم

 

 را از هم جدا نمائید. انگشت دوم (انگشت اشاره ) نمایانگر خواهران و برادران هستند. آنها هم

 

 برای خودشان همسر و فرزندانی دارند. این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.

 

 

6- اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید.

 

 انگشت کوچک نماد فرزندان شما است. دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی

 

 خودشان بروند.

 

 

7- انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم (همان ها

 

 که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید. احتمالا متعجب خواهید شد که می

 

 بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید. به این دلیل که آنها نماد زن و شوهری

 

 هستند که برای تمام عمر به هم متصل باقی می مانند.

 

عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.

 

 

شست نشانه والدین است .

 

 


انگشت دوم خواهر و برادر .

 

 


انگشت وسط خود شما .

 


انگشت چهارم همسر شما .

 

 


و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است .

 

 


 

نوشته شده توسط <-رضا-> در <-خداي وبلاگ-> ساعت 19:56 موضوع | لينک ثابت


دو نجات يافته...

 

 

 

يك كشتي در يك سفر دريايي در ميان طوفان در دريا شكست و غرق شد و تنها دو مرد

 

 توانستند نجات يابند و به جزيره كوچكي شنا كنند .

 

 

دو نجات يافته نمي دانستند چه كاري بايد كنند اما هردو موافق بودند كه چاره اي جز دعا كردن ندارند.

 

به هر حال براي اينكه بفهمند كه

 

 كدام يك از آنها نزد خدا محبوبترند و دعاي كدام يك مستجاب مي شود آنها تصميم گرفتند تا آن

 

 سرزمين را به دوقسمت تقسيم كنند و هر كدام در يك بخش درست در خلاف يكديگر زندگي

 

 كنند نخستين چيزي كه آنها از خدا خواستند غذا بود.

 

صبح روز بعد مرد اول ميوه اي را كه بر روي درختي روييده بود در آن قسمتي كه او اقامت

 

مي كرد ديد و مرد مي تونست اونو بخوره.

 

 

اما سرزمين مرد دوم زمين لم يزرع بود.

 

 


هفته بعد مرد اول تنها بود و تصميم گرفت كه از خدا طلب يك همسر كند. روز بعد كشتي

 

 ديگري شكست و غرق شد و تنها نجات يافته آن يك زن بود كه به بخشي كه آن مرد قرار

 

 داشت شنا كرد. در سمت ديگر مرد دوم هيچ چيز نداشت . بزودي مرد اول از خداوند طلب

 

 خانه، لباس و غذا بيشتري نمود. در روز بعد مثل اينكه جادو شده باشه همه چيزهايي كه

 

 خواسته بود به او داده شد.

 

اگر چه مرد دوم هنوز هيچ چيز نداشت .

 

سرانجام مرد اول از خدا طلب يك كشتي نمود تا او و همسرش آن جزيره را ترك كنند. صبح روز

 

بعد مرد يك كشتي كه  در سمت او در كناره جزيره لنگر انداخته بود را يافت. مرد با همسرش

 

سوار كشتي شد و تصميم گرفت مرد دوم را در جزيره ترك كند .

 



او فكر كرد كه مرد ديگر شايسته دريافت نعمتهاي الهي نيست. از آنجاييكه هيچ كدام از

 

 درخواستهاي او از پروردگار پاسخ داده نشده بود . هنگامي كه كشتي آماده ترك جزيره بود

 

 مرد اول صدايي غرش وار از آسمانها شنيد :" چرا همراه خود را در جزيره ترك مي كني؟"

 



مرد اول پاسخ داد "نعمتهاي تنها براي خودم هست چون كه من تنها كسي بودم كه براي آنها

 

 دعا و طلب كردم دعا هاي او مستجاب نشد و سزاوار هيچ كدام نيست "

 



آن صدا مرد را سر زنش كرد :"تو اشتباه مي كني او تنها كسي بود كه من دعاهايش را

 

 مستجاب كردم وگرنه تو هيچكدام از نعمتهاي مرا دريافت نمي كردي"

 



مرد از آن صدا پرسيد " به من بگو كه او چه دعايي كرد كه من بايد بدهكارش باشم؟"

 

صدا گفت " او دعا كرد كه همه دعاهاي تو مستجاب شود"

 

ما هممون مي دونيم كه نعمتهاي  ما تنها ميوه هايي نيست كه برايش دعا مي كنيم بلكه

 

 اونها دعاهايي ديگران هست براي ما

 

 



 

نوشته شده توسط <-رضا-> در <-خداي وبلاگ-> ساعت 19:21 موضوع | لينک ثابت


دزداي پست مدرن lol ...

 

 

صبح زود زدم بيرون که برم زنجان . از دور گرد پيچيدم که برم اتوبان همت . يکدفعه چشمم

 

 خورد به يک آقائي متشخص که روي چمن ها در حال جون دادن بود . آره اشتباه نميديدم .

 

 بدنش رعشه گرفته بود و …. .

 

 


فوري توقف کردم و همينطور که ماشين روشن بود پريدم پائيين .

 


بالا سر ش رسيدم دست روي پيشنانيش گذاشتم چيز خاصي حس نکردم . زانو زدم دولا شدم

 

 که وضعيت چشمهاش و تنفسشو رو چک کنم .

 


يکدفعه ديدم قلوه سنگي که کنار دستش افتاده بود ، تو دستشه و داره بسمت سرم ميآد .

 


سريع سرم را کنار کشيدم و در همان حال مچ دستشو گرفتم که ديم به سمتم حمله کرد .

 


بلند داد زدم مهدي بيا بيرون کمک کن .

 


ديد که الانه که دو نفري بگيريمش پا شد فرار کرد و منم داد ميزدم مهدي بدو بگيريمش .

 


البته واقعا مهدي در کار نبود و اون فکر کرد يکي تو ماشين خوابيده است .

 


خوب اينم يک روش ماشين دزدي .

 


اون يک کلک به من زد ، منم يک کلک به اون .خدا را شکر بي حساب شديم .

 


نتيجه فرهنگي : بني آدم اعضا يکديگرند؟ نه.

 


چو عضوي به درد اورد روزگار ، جهنم دگر عضو ها را چکار

 



توصيه انسان دوستانه: اگه ديدي يکي تو خيابون نياز به کمک تو داره ، اول با سنگ بزن تو

 

 سرش گيج شه بعد ببين چه کمکي از دستت برمي آد.

 

 



 

نوشته شده توسط <-رضا-> در <-خداي وبلاگ-> ساعت 18:58 موضوع | لينک ثابت


سنگینی گوش ...

 

 

 

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوائیش کم شده است. به نظرش رسید که

 

 

 

 همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمیدانست این موضوع را چگونه با او در میان بگذارد.

 

 

 

بدین خاطر، نزد دکتر خانوادگیشان رفت و مشکل را با او در میان گذاشت.

 

 

 

دکتر گفت برای این که بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است

 

 

 

 آزمایش سادهای وجود دارد. این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: «ابتدا در فاصله

 

 

 

 4 متری او بایست و با صدای معمولی مطلبی را به او بگو. اگر نشنید همین کار را در

 

 

 

 فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب دهد.» آن

 

 

 

 شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق تلویزیون نشسته

 

 

 

 بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم. سپس با صدای

 

 

 

 معمولی از همسرش پرسید: عزیزم شام چی داریم؟ جوابی نشنید. بعد بلند شد و یک متر

 

 

 

 جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسید: عزیزم شام چی داریم؟ باز هم پاسخی نیامد.

 

 

 

 باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقریباً 2 متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت

 

 

 

 گفت: عزیزم شام چی داریم؟ باز هم جوابی نشنید. باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه

 

 

 

 رسید. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابی نیامد. این بار جلوتر رفت و درست از پشت

 

 

 

 سر همسرش گفت: عزیزم شام چی داریم؟ زنش گفت: مگه کری؟ برای پنجمین بار میگم:

 

 

 

 خوراک مرغ!

 

 


 

نوشته شده توسط <-رضا-> در <-خداي وبلاگ-> ساعت 17:52 موضوع | لينک ثابت


پله ترقی ...

 

 

 

 

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که

 

 

روى آن نوشته شده بود:

 

 

 «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در

 

 

 مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»

 

 

 

در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى،

 

 

 کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

 

 

 

این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که

 

 

 جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه

 

 

 کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»

 

 

 

 کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت

 

 

 نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

 

 

 

 آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر

 

 

 خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود:

 

 

 

«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود

 

 

 شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید

 

 

 که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى

 

 

 هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.

 

 

 

 زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان

 

 

 تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما

 

 

 

 تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى

 

 

 

 هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید.

 

 

 

 مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است.

 

 

 

 خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از

 

 

 

 دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید.

 

 

 

دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او

 

 

 

 باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط <-رضا-> در <-خداي وبلاگ-> ساعت 17:39 موضوع | لينک ثابت


خدا رو دوست دارم چون . . .

 

 

خدا رو دوست دارم چون *آي ديش* هميشه روشنه خدا رو دوست دارم چون به همه *پي ام

 

 ها* جواب ميده خدا رو دوست دارم چون حرفاي آدم رو *سند توآل* نمي كنه خدا رو دوست

 

 دارم چون هيچ كسي رو *ايگنور* نمي كنه خدا رو دوست دارم چون ، خداست

 

 


 

نوشته شده توسط <-رضا-> در <-خداي وبلاگ-> ساعت 19:14 موضوع | لينک ثابت


شعری تکان دهنده از یک بچه افریقایی...

 

 

 

اين شعر توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :

 

وقتي به دنياميام سياهم

 

وقتي بزرگ ميشم سياهم

 

وقتي ميرم زير آفتاب سياهم

 

وقتي مي ترسم سياهم

 

وقتي مريض ميشم سياهم

 

وقتي مي ميرم هنوزم سياهم...

 

و تو،

 

 آدم سفيد،

 

 وقتي به دنيا مياي صورتي اي

 

وقتي بزرگ ميشي سفيدي

 

وقتي ميري زير آفتاب قرمزي

 

وقتي سردت ميشه  آبي اي

 

وقتي مي ترسي زردي

 

وقتي مريض ميشي سبزي

 

و وقتي مي ميري خاکستري اي...

 

و تو به من ميگي رنگين پوست؟

 


 

نوشته شده توسط <-رضا-> در <-خداي وبلاگ-> ساعت 19:1 موضوع | لينک ثابت


عشق و ازدواج ...

 

 

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست؟

 


استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم

 

 زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني .

 

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با

 

حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا

 

كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم .

 


استاد گفت: عشق يعني همين

 


شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

 


استاد به سخن آمد كه:به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش كه باز هم

 

 نمي تواني به عقب برگردي شاگرد رفت و پس از مدت كوتاهي با درختي برگشت.

 

استادپرسيد كه شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را كه

 

 ديدم، انتخاب كردم. ترسيدم كه اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم .

 


استاد باز گفت:ازدواج هم يعني همين

 

 


 

نوشته شده توسط <-رضا-> در <-خداي وبلاگ-> ساعت 18:35 موضوع | لينک ثابت


ارسالی از طرف دوست عزیزم ...

 

 

نمره بيست کلاس و نمي خوام بهترين رخت و لباس و نمي خوام

 


دختر زشت و عبوس و بي محل اون که ميذاره کلاسو نمي خوام

 


اون که مانتو هاش کوتاهه نمي خوام ديدنش فقط گناهه نمي خوام

 


 دختري که لاک ناخن ميزنه لاکاشم فقط سياهه نمي خوام

 


 آخه من دختر مخ زن نمي خوام ميزنه موهاشو روغن نمي خوام

 


 اونکه پاچه هاشو تا ميزنه آدم بي معرفت من نمي خوام

 

 

 


 

نوشته شده توسط <-رضا-> در <-خداي وبلاگ-> ساعت 12:23 موضوع | لينک ثابت


طرح جديد براي حفظ عفت خانم های ايراني...

 

 

 

 

 

با توجه به فشار اقتصادی  که طرح نیروی انتظامی ممکن است به خانواده ها وارد کند بنده

 

 

تصمیم گرفتم با یک طرح ابتکاری پوششهای نامناسب قدیمی را Compatible با ارزشها نموده

 

 

و سهمی هرچند ناچیز داشته باشم.این طرح که “سپر عفاف” نام دارد زیر لباس

 

 

پوشیده می شود و نه تنها برجستگی ها را حذف نمی نماید بلکه با برجستگیهای گمراه کننده

 

 

زیادی که دارد فرد بدنگاه را گیج کرده و از کار می اندازد.

 

 

این طرح کاملا بومی بوده و هیچ مشابه خارجی ندارد و امیدوارم با حمایت مسئولین به تولید

 

 انبوه برسد


 

نوشته شده توسط <-رضا-> در <-خداي وبلاگ-> ساعت 12:35 موضوع | لينک ثابت


درس هاي اخلاقي طنز ولي به درد بخور...

 

 

يه شب خانم خونه اصلا” به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح

 

 بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از

 

 دوستهاي صميميش (مونث) بمونه. شوهر بر ميداره به 10 تا از صميمي

 

 ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد

 

 نميكنن!

 

يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه

 

 كه ديشب مجبور شده خونهء يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه.

 

 خانم خونه بر ميداره به 10 تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ

 

 ميزنه. 10 تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده!! 4 تاي

 

 ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونهء اونا پيش اوناست.

 

نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند

 

***************

 

چهار تا دوست كه 20 سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني

 

 همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي

 

 همديگه تعريف كنن. بعد از يه مدت يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي.

 

 سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون… : پسر من

 

 باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع

 

 پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد

 

 و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس شركت. پسرم

 

 انقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش

 

 هديه داد.

 


دومي: جالبه. پسر من هم مايهء افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت

 

 هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دورهء خلباني گذروند و سهامدار شركت

 

 شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده. پسرم اونقدر پولدار شد

 

 كه براي تولد صميمي ترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد.

 


سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده. اون توي بهترين

 

 دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت

 

 ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده. پسرم اونقدر

 

 وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي 2000 متري بهش

 

 هديه داد.

 


هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم

 

 برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟ سه تاي ديگه گفتند: ما

 

 در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم.

 

 راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟چهارمي گفت: دختر من

 

 رقاص كاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه.

 

 سه تاي ديگه گفتند: اوه! مايهء خجالته! چه افتضاحي! دوست چهارم گفت:

 

 نه. من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن

 

 زندگي بدي هم نداره. اتفاقا” همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه

 

 تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي

 

 و يه ويلاي 2000 متري هديه گرفت.

 

 

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا” در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن

 

************

يه مرد 80 ساله ميره پيش دكترش براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت

 

 فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:

 

 

هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر 20 ساله ازدواج كردم و حالا

 

 

 باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه. نظرت چيه دكتر؟

 

 

دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب… بذار يه داستان برات تعريف كنم.

 

 

 من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو

 

 

 براي شكار كردن از دست نميده. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس

 

 

 عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي

 

 

 جنگل. همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر

 

 

 ميشه و مياد به طرفش. شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه

 

 

 مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!

 

 

پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما” يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!

 

 

دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا” منظور منم همين بود!

 

 

 

نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار

 

 

خودته ادعا نداشته نباش!

 

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط <-رضا-> در <-خداي وبلاگ-> ساعت 10:57 موضوع | لينک ثابت


فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












مرسی که به من سر زدی
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">
JavaScript Codes